X
تبلیغات
دردل تنهایی

از نبردی سخت باز می گردم , با چشمانی خسته -که دنیا را دیده است . 

بی هیچ دگرگونی
اما خنده ات که رها می شود و پروازکنان در آسمان مرا می جوید, تما می درهای زندگی را به رویم می گشاید . عشق من -خنده ی تو در تاریک ترین  لحظه ها می شکفد و اگر دیدی به ناگاه خون من بر سنگ فرش جاری است بخند زیرا خنده ی تو برای دستان من شمشیری است آخته . نان را   هوا را , روشنی را ,بهار را ,از  من بگیر اما خنده ات را هرگز.  تا چشم از دنیا نبندم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 17:46  توسط محسن | 

آره سخته خیلی سخته نشکنی 

آرزو میکنم در تنهایی تنهاییت تنها بمانی
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 22:37  توسط محسن | 

تقدیم به همه ی آن هایی که از تقدیرشان دل پر گلایه دارند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 22:21  توسط محسن | 
نمیگم نوشتن سخته ،نمیگم نمیشه نوشت ،میشه ولی نوشتن بعضی چیزا واقعا

سخته .وقتی به خودت میگی باید شروع کنی به نوشتن دوباره ،نوشتن خاطراتی

که گذشته،که شاید فراموش کردن بعضی هاش برات خیلی سخته که هیچوقت نتونی

فراموش کنی.....!وباید بزاریشون توی دریچه قلبت ودرشومحکم ببندی که مبادا

یه نفربهش دست پیداکنه ،اگر گذاشتی توی قلبت همیشه برای خودت نگهش دار

ولی گاهی وقتا فقط بهشون سربزن وخاک هایی که روش نشسته روپاک کن

چون برات خیلی باارزشن ......عصر جمعه رو یادت میاد؟یادت میاد که تنهایی

میاد سراغت ؟میبینی چقدر غریبی؟چقدر تنهایی؟دلت میخواد یه جای خلوت پیدا

کنی تا فقط برای خودت باشی .......ولی وقتی گریه میکنی هیچ کس از

دلت خبر نداره،مشکل ما آدما اینه که ظاهر اطرافیانمون رو میبینیم ولی

از دل پر تلاطمشون خبر نداریم.....!

خدایا...........    
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 19:43  توسط محسن | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 21:25  توسط محسن | 

وقتی عشقت تنهات گذاشت

 

نگران خودت نباش که بدون اون چیکار کنی

 

شرمنده دلت باش که بهت اعتماد کرد

 

 نزار بهت عادت کنم جدایی 

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم

 

هر که حال و روز مرا دید تو را نفرین کرد.

*وجدان تنها محکمه ای است که نیاز به

قاضی ندارد*

« پایان عبارتست از مرز نزدیکی به آنچه باید باشد و نیست»

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 19:55  توسط محسن | 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 15:48  توسط محسن | 
سلام دوستان من محسن هستم ازشهرتاریخی تخت جمشید

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 15:20  توسط محسن | 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 14:58  توسط محسن | 

      فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت


        دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت


          شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ 


           زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت




        از پیش و پس قافله ی عمر میانديش


           گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت


                رفتی و فراموش شدی از دل دنیا 


                چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت



                   رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد 


                       بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
 


           این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست
 


                 دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت



                     ...دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 14:54  توسط محسن |